تبليغاتX
Mr.db
BiG SmiLe
فکر ميکني واثه کسي مهمه که ناراحتي؟اگه اينجوري فکر ميکني بهت تبريک ميگم .چون تو يه احمق کاملي
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
مرگ آسون . . .
ساوبلیک

هی امان از این دنیا .

همین چند روز پیش بود که هی فک میزدمو میخندیدم آخرش چشمم زدن . چشتون روز بد نبینه چند روز پیش داشتیم فوتبال بازی میکردیم با بروبکس که بیشتر شبیه ورزشای تخمی تخیلی رزمی بود . یکی از بچه ها لطف کرد با زانو زد تو صورت من بیچاره استخون گونم از ۲ جا شیکسته بگذریم که ۲   ۳ روز دیگه وقت اتاق عمل دارم و . . . .

ازین شروبرا که بگذریم دیشب داشتم فکر میکردم ملت چه الکی الکی ممنکنه بمیرنا . ای دل غافل .

بعد خوردن یه گیج کننده تپل تو این فکر بودم اگه یه ذره ضربه بالاتر خورده بود الان نه نه و بابام داشتن به مناسبت سقت شدن من کل شهرو شیرنی می دادن

فکر کن میرفتم بهشت . . . . چه حالی میداد مخ پری مریا رو میزدم شبا میبردمشون جهنم کنسرت هایده مهستی

بعد یهو یه فکر اومد تو کلم که تو زمین ما چت میکنیم میریم فضا وقتی مردیمو تو فضا بودیم و چت کردیم کجا باید بریم ؟ جواب این سوال یه جایزه خوب داره . . .

ازین شرو برا که بگذریم یه داستان تخمی تخیلی دیشب خورد به کلم گفتم امروز بنوسیم شاید یه  کم این بروبکسی که میان اینجا حال کنن. . .

داستان ازین قراره که یه مردک احمق شب با زنش دعواش میشه  و صبح از سر کارش میزنگه خونه که ببینه ایالش در چه حالیه

 بقیه داستان یه روایت زیره . . . .

- سلام بابایی خوبی . مامانی نزدیک تلفنه ؟

-- نه .اون با عمو علی تو اتاق طبقه بالایین .

- بابا بعد یه مکس  - : اما عزیزم تو که عمو علی نداری !

-- چرا دارم الانم با مامان طبقه بالاست

راوی : اینجاست که باباهه تو دلش میگه ای خدا چه گهی بخورم

- بابایی بیا با هم بازی کنیم  همین الان گوشیو بذار برو بالا به مامان بگو بابا پایینه کارت داره

-- باشه بابایی

-- بعد ۲ دقیقه دختر کوچولو ناز توله سگ قصه ما برمیگرده و میگه : کاریو که گفتی کردم بابایی

- خوب چی شد

-- مامان اول کپ کرد . بعد یکم ورجه وورجه کرد روی قالیچه لیز خورد تو پله ها خورد زمین الانم تکون نمیخوره

- آخی نازی ( دهنش سرویس شد )  عمو علی چی شد ؟

عمو علی با سر پرید تو استخر ولی یادش نبود تو به خاطر زمستون آب استخرو خالی کردی اونم الان تکون نمیخوره

----- یه مکث طولانی . . . . . 

- استخر؟ ببخشید اونجا شماره ۲۲۶۶۵۸۴ هست ؟

-- نه؟؟ !!!!!!

- ببخشیدا مث اینکه شماره رو اشتبا گرفتم !!!!!

حالا نتایج اخلاقی داستان چیه ؟

۱- با زن بیچارتون دعوا نکنید . ( سعس کنید مث اسب آبی رفتار نکنید )

۲- اگه خبر مرگتون دعوا کردین .صبح همین که چشتون به اون تلفن لعنتی افتاد زنگ نزنید واثه خانمتون دستمال بکشین ( یه کم اسب آبی باشد )

۳- همیشه با اون بچه توله سگتون بد باشین که با شما بازی نکنه ( سعی کنید در این مرحله سگ آبی باشین )

۴- بعضی موقع ها که یهو میبینید داداش دارین نارحت نشین  آخه به قول خودم آدم از چیزای خوب باید ۲ تا داشته باشه ( همسر گرامتون ۲ شوهر داشته باشه) این که بد نیست

۵- اصلا ازدواج نکنید که هم خودتونو بد بخت میکنید هم یه بد بختو بد بخت تر

۶- زنگی آدما خیلی اتفاقی به وجود میاد خیلی تخمی تخمی هم از بین میره دقت کنید که ارزش هیچیو تداره که خود خرتو براش نارحت کنی پس لذت ببر . . . .

آخرشم تا یادم نرفته شریک جنسیتونو خوب از همه لحاظ ارضا کنید که بچتون هر دو روزی یه خاله یا یه عمو پیدا نکنه

یه خوردم نظر بدین من یه کم انگیزه پیدا کنم واثه آپ کردن

+ نوشته شده در 11:45 توسط Mr.db.
By Mr.db
onLoad and onUnload Example